#حصار_تنهایی_من_پارت_1004
بعد از کافي شاپ، يه دور تو شهر زديم و رفتیم خونه ی امير. از آسانسور اومديم بيرون و گفتم:
- سريع بریم تو تا همسايتون نيومده!
- نيستش. رفته همدان، خونه دخترش!
- چه خوب!
رفتيم تو. کفشمو درآوردم. به جا کفشي که يه دمپايي دخترونه صورتي گل منگلي گذاشته بود نگاه کردم. يعني غير از من، کس ديگه اي هم مياره اينجا؟
- چرا به دمپايي زل زدي؟ بپوش ديگه!
- اين دمپايي کيه؟
- دمپايي حضرت خانم! بعد اون روزي که رفتي، اين دمپايي رو برات خريدم. گفتم شايد دوباره پيدات بشه!
رفت سمت آشپزخونه. منم با خوشحال دمپايي رو پوشيدم. به پاي سفيدم و انگشتاي ظريف و بلندم نگاه کردم. خيلي بهش مي اومد.
امير با خنده گفت: فکر نمي کردم با ديدن دمپايي انقدر خوشحالي بشي! وگرنه چند جفت ديگه برات مي خريدم!
با چشم غره نگاش کردم و گفتم: به پاي خوشگلم نگاه مي کردم که به دمپايي زشتی که تو خريدي خيلي مياد!
- جدي؟!
همين جور که مي اومد طرفم، گفت: خب مي خواي درش بيار، دمپايي خودمو بپوش!
romangram.com | @romangram_com