#حصار_تنهایی_من_پارت_1007
امير خنديد و گفت: خيلی خب! حالا برو بشين تا سحريمونو بخوريم!
نشستيم.
گفت: فکر مي کردم قانون اينجا رو بهت گفتم. تا زماني که مهمون من هستي، به اين آشپزخونه کاري نداشته باش! وظيفه ی منه ازت پذيراي کنم، نه تو از من!
- چه فرقي مي کنه؟ من عادت کردم ساعت شيش آرادو بيدار کنم و ساعت هفت صبحونشو بدم... يعني يه جوريايی شدم عين رباتي که تنظيمش مي کنن رو برنامه کار کنه!
- احتياجي نيست اينجا رو برنامه کار کني! تا هروقت دلت خواست بخواب. هر وقت عشقت کشيد صبحونه و نهار و شام بخور... چون خدمتکار نياوردم. شما اينجا مهمونيد.
چند لقمه که خوردیم، گفت: مي خواي چيکار کني؟
- همين کاري که گفتي مي کنم!
خنديد و گفت: نه... منظورم اينه که که درمورد زندگيت تصميمي نگرفتي؟
- فعلا داريم زندگي مي کنيم، بعدشم خدا کريمه!
- آيناز! دارم جدي حرف مي زنم. تا کي مي خواي خدمتکار آراد بموني و دم نزني؟ تا کي مي خواي اذيتاي آرادو تحمل کني؟
با غم نگاش کردم و گفتم: فکر مي کني از اينکه پيش آرادم خيلي خوشحالم؟! دلم مي خواد از اون خونه برم ولي کجا؟ نه خونواده اي دارم، نه آشنایی، نه فاميلي.
با تعجب گفت: پدر مادر نداري؟! يعني تو دختر فراري نيستي؟
- بخاطر همين بود هيچي ازم سوال نمي کردي؟! چون فکر مي کردي من فراريم و آراد منو پيدا کرده و آورده پيش خودش؟!
romangram.com | @romangram_com