#حجاب_من_پارت_176


ماشینو پارک کردم دویدم سمت کلاس که فهمیدم استاد داخل کلاسه

ای وای خدا دیر رسیدم این استاد هم که سختگیر بعد از خودش هیچکسو راه نمیده غمبرک زده تکیه دادم به دیواری که دقیقا روبروی کلاس بود و همونجا نشستم،بغض کردم آخه کلاس امروز خیلی مهم بود. چون استاد چهارشنبه نمیتونست بیاد گفته بود امروز زودتر بیایم تا بهمون درس بده محمد اینا هم قرار بود تو کلاسمون باشن و استاد هم تاکید کرده بود حتما باید بیایم هرکس هم نیاد مشروط

اشکام ریختن. بیش از حد دل نازکم و همیشه زود گریم میگیره

داشتم گریه میکردم که در کلاس باز شد. چشمام تار بود قشنگ نمیدیدم

اشکامو پاک کردم و نگاه کردم. مرتضی یکی از دوستای صمیمیه محمد بود. متعجب بهم خیره شد

رفت سمت دستشویی وقتی هم که اومد رفت داخل کلاس

نامرد نیومد بپرسه چیشده چه مرگمه که دارم گریه میکنم

گریم بیشتر شد دیگه داشتم هق هق میکردم که دوباره در باز شد

با خودم گفتم چه اهمیتی داره یه نامرده دیگه مثل همون پسرست

با تعجب_ خانم زارعی؟ چیشده؟ چرا دارین گریه میکنین؟

سریع سرمو بلند کردم

چونم لرزید و چشمام دوباره پر شد_ دیر رسیدم استاد گفته بود هرکس امروز نیاد یعنی مشروط حالا من چیکار کنم

محمد با دهن باز و چشمای گرد شده بهم نگاه کرد_ یعنی به خاطر این دارین گریه میکنین؟

عین بچه کوچولوها سرمو تکون دادمو دماغمو بالا کشیدم

romangram.com | @romangram_com