#حجاب_من_پارت_175
هرچند تحمل این یک هفته برای من هم سخته ولی چاره ای نیست به هرحال باید صبر داشته باشم
.
.
زینب
بعد از اینکه رفتن مامان ازم پرسید بهش چی گفتم منم تعریف کردم و گفتم درسته میشناسیمشون ولی تو این یک هفته دربارشون خوب تحقیق کنن بابا هم گفت همین قصدو داشته
خیلی خسته بودم و ذهنم مشغول،وضو گرفتمو دو رکعت نماز برای آرامش قلبم خوندم
ساعت 12 بود که حین فکر کردن خوابم برد...
بابا_ زینب؟ بابا؟ بلند شو باید بری دانشگاه
چشمامو باز کردم و یه فرشته ی مهربونو بالای سرم دیدم.بابای عزیزم
_ سلام
همونطور که چشمامو میمالیدم از جام بلند شدم
بابا_ سلام به روی ماه نشستت،بدو بدو تا نمازت قضا نشده
بعد از خوندن نماز صبح صبحانه خوردمو آماده شدم
سوار ماشین شدم و پیش به سوی دانشگاه
romangram.com | @romangram_com