#حجاب_من_پارت_169
از اتاق رفتم بیرون. رفتم سمت آشپزخونه
مامان داشت صبحانرو میچید روی میز
_ سلام
مامان_ سلام. پسر گلم چطوره؟
خندیدم _ خوب. مامان گلم چطوره؟
بابا_ کم واسه هم نوشابه باز کنین؟
هردومون برگشتیم عقب. بابا به اپن تکیه داده بود،نگاهمونو که دید تکیشو از اپن گرفتو اومد نشست پشت میز
با کلی شوخی و خنده صبحانمونو خوردیم و هرکس رفت سروقت کار خودش منم دوباره برگشتم تو اتاقم
اومدم درس بخونم که دیدم نه حواسم جمع نمیشه به خاطر همین یه رمان که تازه خریده بودمو درمورد دفاع مقدس بود برداشتم شروع کردم به خوندن
الان ساعت 6 غروبه و داریم آماده میشیم که بریم
یه کت و شلوار طوسی پوشیدم،موهامو درست کردم،یه دستی به ریش و سبیلم کشیدم و رفتم بیرون.
مامان و بابا هم همزمان از اتاقشون اومدن بیرون
طاها و نازنین هم اومده بودن اینجا و قرار بود هر 5 نفر با ماشین من بریم
نشستم پشت فرمون و ماشینو روشن کردم.
romangram.com | @romangram_com