#حجاب_من_پارت_168


امشب فکرم خیلی درگیره هرجور خودمو سرگرم میکنم بازم فکرم میره سمت زینب و اون پسره که قرار بود امشب بره خونشون خواستگاری

بابا_ کجایی تو پسر؟

با وحشت برگشتم سمت در

_ بابا شما کی اومدین داخل؟

بابا_ از بس تو فکر بودی هرچی در زدم نفهمیدی

سرمو انداختم پایین

_ آره فکرم خیلی مشغوله

نشست کنارم روی تخت و دستشو زد روی پام _ میدونم چته پسرم هم من و هم طاها هردومون این روزارو تجربه کردیم و الان هم نوبت به تو رسیده. هروقت حس کردی نیاز به دردو دل کردن داری ما دوتا هستیم

_ بابا نیاز به دردو دل دارم

لبخند زد_ بگو پسرم. هرچی دلت میخواد بگو

شروع کردم به حرف زدن. هرچی تو دلم بود هرچی تو فکرم میگذشت همرو گفتم و بابا با صبوری به همشون گوش داد

بعد از صحبت با بابا خیلی سبک شدم و آروم خوابیدم...

برای نماز صبح بلند شدم

عبادت خدا باعث شد ذهنم از هرچی فکر بد و ناامید کنندست خالی بشه

romangram.com | @romangram_com