#حجاب_من_پارت_170
طاها کنارم و مامان و بابا و نازنین هم به ترتیب رو صندلیه عقب نشستن بابا وسط بودو مامانو نازنین هم کنارش
کنار گلفروشی ماشینو پارک کردم. با طاها رفتیم داخل
نمیدونستم زینب چه گلی دوست داره برای همین تصمیم گرفتم رُز قرمز که نشانه ی عشقه انتخاب کنم.
بعد از گرفتن یه سبد رُز قرمز دوباره سوار ماشین شدیمو مستقیم رفتیم سمت خونشون. از بابت شیرینی خیالم راحت بود چون طاها قبل از اومدن خریده بود
بعد از 10 دقیقه درِ خونشون بودیم. بابا زنگو زد
در با صدای تیکی باز شد و دوباره من بودمو خونه ای که بارها اومده بودم داخلش اما اینبار با دفعات قبل خیلی متفاوت بود
اول باباش ایستاده بود بعد مامانش آخر از همه هم خودش
یه روسری فیروزه ای خوشگل با چادر سفید سرش بود که چهرشو معصومتر میکرد
.
.
زینب
بعد از اینکه بهشون سلام کردم و نرگس جون طبق معمول کلی قربون صدقم رفت،رفتم تو آشپزخونه
یه نگاه به خودم کردم،همون روسری فیروزه ای خوشگلی که نرگس جون برام خریدو با دامن ساتن فیروزه ای، بلوز سفید و یه چادر سفید پوشیده بودم
یه لبخند زدمو نشستم. گوشامو تیز کردم ببینم چی میگن
romangram.com | @romangram_com