#حجاب_من_پارت_162


طاها با یه حالت خاصی نگاهم کرد

شونه هامو تو دستاش گرفت_ داداشم چقدر بزرگ شده، چقدر مرد شده

با لبخند ادامه داد_ نگران نباش داداشم هرعشقی که واقعی باشه این سوالا برای آدم پیش میاد. حتی من هم قبل از ازدواج با نازنین دقیقا به همینا فکر میکردم

_ واقعا؟

طاها_ آره واقعا، حالا هم بسه هرچی زانوی غم بغل گرفتی

_ داداش؟ تو میدونی کی میخوان برن خواستگاری؟

سرشو به معنیه مثبت تکون داد_ شنبه ی همین هفته

_ چی؟ چقدر زود

طاها_ نمیدونم والا

با مظلومیت_ داداش میشه با مامان صحبت کنی؟ بهش بگی که من زینبو دوست دارم و ماجرای این خواستگارشم بهش بگی؟ میشه داداش؟

لبخند زد_ چشم داداش کوچولو همین الان باهاش صحبت میکنم

لبخند نشست رو لبم. چیزی نگفتم فقط مردونه بغلش کردمو بوسیدمش

طاها_ خوبه خوبه اینقدر خودتو لوس نکن

خندیدم

romangram.com | @romangram_com