#حجاب_من_پارت_161


گفتمو گفتمو گفتم اونقدر گفتم تا کاملا خالی شدم

از بیرون سرو صدا میومد

صدای در و پشت بندش صدای طاها بود که فریاد میزد و اسممو صدا میکرد

یه دست به صورتم کشیدمو از جام بلند شدم

رفتم سمت در. بازش کردم

دست طاها که آماده کوبیدن در بود وسط راه خشک شد

فکر کنم حال بدمو فهمید چون سریع اومد جلو و من تو آغوش برادرانه ی داداش مهربونم غرق شدم. چقدر من این بشرو دوستش دارم

هموجور که تو بغلش بودم هولم داد داخل اتاق. برقو روشن کرد و رفت سمت تخت

نشستیم

طاها_ داداش عزیزم داداش کوچولوی من تو بزرگ شدی عاقل شدی میدونم خیلی بد این خبرو بهت دادم و شکه شدی ولی نباید دست روی دست بزاری باید بری جلو باهاش صحبت کنی از کجا معلوم شاید اونم تورو دوست داشته باشه

بالاخره قفل دهانم باز شد. بریده بریده شروع به صحبت کردم

_ داداش، من...من خیلی دوسش دارم دیگه تحمل این وضعو ندارم ولی... ولی نمیدونم میتونم خوشبختش کنم یا نه؟ از خودم مطمئن نیستم

طاها_ آخه داداشم قربونت برم تو به این خوبی چرا این حرفو میزنی؟ کی گفته ممکنه نتونی خوشبختش کنی ها؟

_ داداش زینب برای مامان،بابا،تو،نازنین برای همه عزیزه و من میترسم این عزیز دوردونه تو زندگیه با من خوشبخت نشه یا اتفاقی براش بیفته. داداش زینب اونقدر برام عزیزه اونقدر دوستش دارم اونقدر عشقم بهش خالصانه و پاکه که طاقت ندارم هیچ ناراحتی ای رو از سمتش ببینم

romangram.com | @romangram_com