#حجاب_من_پارت_160
طاها_ خاک تو سرت محمد چقدر بهت گفتم برو بهش بگو؟ چقدر گفتم؟ مگه حرف تو گوشت میره
اوه اوه صداش به شدت عصبانی بود معلوم نیست چی شده
_ چیشده مگه؟ راجع به چی داری حرف میزنی؟
طاها_ بایدم ندونی. راجع به زینب دارم حرف میزنم. عین کبک سرتو کردی تو برف از اطرافت خبر نداری
_ طاها میخوای بگی چی شده یا نه؟
طاها_ یکی از همکلاسی های زینب داره میاد خواستگاریش اونجوری که نازنین میگفت زینب گفته پسره خوبیه و هیچ بهانه ای ندارم براش که بگم نه گفته مرددم نمیدونم باید چیکار کنم
شکه شدم. کلا مغزم گریپاژ کرد
طاها_ محمد؟
زبونم بند اومده بود نمیتونستم چیزی بگم
طاها_ محمد چت شده؟ یه چیزی بگو
معلوم بود نگران شده ولی واقعا حالم خوب نبود
گوشیو قطع کردم. بلند شدم در اتاقمو قفل کردم،برقم خاموش کردم
نشستم کنج دیوار، زانوهامو بغل کردم
بدون اینکه بخوام چیزی بگم تو ذهنم داشتم با خدا دردو دل میکردم
romangram.com | @romangram_com