#حجاب_من_پارت_159
با همین فکرا کم کم چشمام گرم شدو خوابم برد...
از صبح که بلند شدم فکرم همش مشغوله
هی با خودم میگم اگه بیان،خانواده ها از هم خوششون بیاد تحقیقات هم بکنیم آدمای خوبی باشن اونوقت من باید چه جوابی بدم؟ چیکار کنم؟ چه رفتاری باهاشون داشته باشم؟ واقعا نمیدونم.
بدبختی روم هم نمیشه برم از مامان بپرسم، مریم هم که درگیر زندگیه خودشه تازه اگرم ازش بپرسم فقط میخواد مسخره بازی در بیاره اعصابمو خورد کنه.
تاحالا اینقدر ذهنم مشغول اینجور موضوع ها نشده بود آخه هروقت کسی با مامان بابام راجع به من صحبت میکرد بهشون میگفتم بگن نه و نزاشته بودم هیچکس بیاد خونمون اما این یکی با بقیه فرق میکنه هیچ اشکالی توش نمیبینم که بگم نه
همینجور داشتم با خودم حرف میزدم که یهو یه چراغ تو ذهنم روشن شد. آهان خودشه بهترین گزینست
گوشیمو برداشتم و به نازنین پیام دادم. بعد از احوالپرسی همه چیزو مو به مو براش تعریف کردم اونم بهم گفت فقط خیلی نگران نباشمو خونسردیمو حفظ کنم وقتی که تحقیقات انجام بشه اگه آدمای خوبی باشن اونوقت به اندازه ی کافی وقت برای فکر کردن دارم و...
حرفای نازنین خیلی آرومم کردن ولی بازم هنوز یه ته نگرانی ای تو وجودم هست
.
.
محمد
نمازمو تموم کرده بودم و سر سجاده نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد
نگاه کردم. طاها بود
_ الو؟
romangram.com | @romangram_com