#حجاب_من_پارت_158


_ گفت شماره ی خونه یا مبایل باباتو بده میخوام باهوش صحبت کنم منم دادم

بابا_ باشه. امروز مثل اینکه مادرش تماس گرفته و با مامانت صحبت کرده، وقت خواسته یه شب بیان خونمون مامانت هم گفت باید با من هماهنگ کنه من الان میخوام نظر تورو بدونم بگم بیان؟

خیلی خجالت میکشیدم خصوصا که هردوشون زوم کرده بودن روم

_ نمیدونم

بابا_ به نظرت چه جور پسریه؟

_ تا حالا ازش بدی ندیدم

مامان خندید

مامان_ پس بگو تو هم بی میل نیستی

بیشتر سرخ شدم

بابا_ میگم شنبه ی همین هفته بیان

_ باشه

رفتم تو اتاق درو بستم. دراز کشیدم رو تخت و به فکر فرو رفتم

اون پسر خیلی خوبیه آقاست ولی تاحالا اینجوری راجع بش فکر نکرده بودم اصلا تصورشم نمیکردم که اون ازم خواستگاری کنه آخه پسر خیلی سر به زیریه نه اون به کسی کار داره و نه کسی به اون. درسته عاشقش نیستم اما از عشق چه خیری دیدم که بخوام با عشق ازدواج کنم شاید قسمتم این باشه

به هرحال من موافقتمو اعلام کردم که بیان تا خدا چی بخواد

romangram.com | @romangram_com