#حجاب_من_پارت_157
شونمو بالا انداختم و رفتم تو اتاقم
شب که بابا اومد رفتم بیرون شام خوردیم بعد به بهونه ی درس خوندن اومدم تو اتاق
چسبیدم به در میدونستم الان مامان ماجرارو برای بابا میگه
بله درست فکر میکردم شروع کردن باهم پچ پچ کردن
اه هرچی گوشمو میچسبونم بازهم نمیفهمم چی دارن میگن
چند دقیقه بعد بابا صدام کرد
بابا_ زینب یه لحظه بیا
رفتم بیرون
_ بله؟
بابا_ بشین
نشستم رو مبل روبروییشون
بابا_ تو شماره ی خونرو دادی به همکلاسیت؟
سرمو تکون دادم
بابا_ چی بهت گفته بود؟
romangram.com | @romangram_com