#حجاب_من_پارت_156
سرمو انداختم پایین_ راحت باشین
علوی_ خب من تو این مدتی که باهم همکلاسی بودیم رو رفتارتون دقیق شدم و خیلی از اخلاقتون خوشم اومد
با تعجب بهش نگاه کردم سرش پایین بود. ادامه داد
علوی_ بدی ای ازتون ندیدم. شما دختر خیلی خوبی هستین، یه روز هم مادر و پدرمو آوردم و از دور شمارو بهشون نشون دادم و اونا هم تایید کردن میخواستم اگه ممکنه لطف کنید شماره ی منزل و یا پدرتونو بهم بدید که یه روز خدمت برسیم برای امر خیر
آب دهانمو قورت دادم شکه شده بودم. تا الان نشده بود کسی رو در رو این حرفارو بهم بزنه همه با بابا و مامانم صحبت میکردن
بدون اینکه بخوام حرفی بزنم از کیفم کاغذ و خودکار در آوردم شماره ی بابا و خونمونو نوشتم گرفتم سمتش
علوی_ دست شما درد نکنه
سرمو تکون دادم و رفتم
سوار ماشین شدم. هنوز تو بهت بودم
نیم ساعت بعد رسیدم خونه. رفتم لباسمو عوض کردم و بعد رفتم دستو صورتمو شستم. داشتم از در حال میومدم داخل که صدای مامانو شنیدم.
داشت با تلفن حرف میزد یکم موندم حرفش تموم بشه بعد اومدم داخل
_ کی بود مامان؟
مامان_ هیچکس
یکم مشکوک میزد، فهمیدم حتما خانواده ی آقای علوی زنگ زدن
romangram.com | @romangram_com