#حجاب_من_پارت_155
امروز محمد هم با ما تو این کلاس بود متوجه شدم وقتی منو آقای علوی با هم اومدیم تو بهمون نگاه میکرد نه تنها اون بلکه همه...
بعد از کلاس غروب شده بود که رفتم خونه. خیلی خسته بودم
رفتم نمازمو خوندم یکم دراز کشیدم و یه کتاب برداشتم شروع کردم به خوندن
یک ساعت بعد مامان صدام کرد برم شام بخورم
حوصلم سر رفته بود نمیدونستم چیکار کنم برای همین رفتم ظرفارو شستم
چند روز بعدی با بی حوصلگیه تمام گذشت زندگیم خیلی کسل کننده شده بود باید به مامان بابام بگم یه مسافرت بریم
امروز چهارشنبست روز های چهارشنبه محمد هم تو کلاسمونه خیلی درسخونه و همیشه سر کلاس حاضر جوابه منم که میدیدمش یه جورایی نمیخواستم کم بیارم شروع کردم سخت درس خوندن و الان روزای چهارشنبه دوتا رقیب سر سخت تو کلاس هست
با انرژیه زیادی رفتم داخل کلاس و طبق روال هر چهارشنبه دوتامون هنرنمایی کردیم
داشتم میرفتم پارکینگ که صدای آقای علویو شنیدم
علوی_ خانم زارعی؟
_ بله؟
علوی_ ببخشید میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
_ خواهش میکنم. بفرمایید
علوی_ امم راستش چطور بگم. گفتنش یکم سخته
romangram.com | @romangram_com