#حجاب_من_پارت_163


از جاش بلند شدو رفت از اتاق بیرون ولی قبل از رفتن با این یه جملش دلمو قرص کرد

طاها_ نگران نباش داداشی خدا بزرگه

واقعا هم خدا بزرگه همیشه مراقبم بوده بهترین چیزهارو بهم داده. همیشه و همیشه ممنونش بودمو هستم. این دفعه هم امیدم فقط به خودشه

صدای طاها میومد که داشت با مامان صحبت میکرد.

چند دقیقه بعد صدای در اتاقم بلند شد

_ بفرمایید

در باز شدو مامان اومد تو

با لبخند اومد سمتم _ الهی من قربون پسرم برم،الهی من فداش شم که سلیقش به خودم رفته

خیره شدم به مامانم میدونستم خوشحال میشه

مامان_ بابات که اومد باهاش صحبت میکنم فردا اول وقت زنگ بزنه با بابای زینب صحبت کنه...

امروز ظهر بابا زنگ زد با آقای زارعی صحبت کرد و اونم گفت که یکشنبه بریم

هرچند دلم میخواست قبل از اونا بریم ولی خب حتما یه حکمتی توشه

.

.

romangram.com | @romangram_com