#حجاب_من_پارت_152
مریم شنلشو پوشیده بود آخه بعضی از آقایون اومده بودن داخل، محمد و طاها هم اومده بودن و کنار امین ایستاده بودن
توجهشون به سمتم جلب شد هنوز چادر سرم نبود
رفتم جلوی مریم
_ آجی جونم ان شاءالله خوشبخت بشی. اجازه ی مرخصی میفرمایین بانو؟
مریم_ تو که بودو نبودت فرقی نداره برو دیگه
خندیدم _ چیکار کنم خو
نزاشت حرفمو ادامه بدم
مریم_ میدونم نمیخواد بگی این چندوقت دیگه اینقدر این حرفو تکرار کردی کامل حفظش کردم باخنده_ خب تو که میدونی چرا دوباره میگی. حالا هم ناز نکن بخند
بغلش کردم اونم بالاخره خندید
_ آهان حالا شد. دیگه اخم نکن زشت میشی بعد آقا امین میفهمه چه کلاه گشادی سرش رفته هممونو میکشه بزار فعلا این موضوع محرمانه بمونه
امین و طاها و محمد زدن زیر خنده
مریم_ میکشمت زینب
یه لبخند دندون نما زدم
_ اگه میتونی بیا بکش
romangram.com | @romangram_com