#حجاب_من_پارت_153


مریم_ بزار تو عروس بشی اونوقت میدونم چه بلایی سرت بیارم

سرخ شدم ولی با این حال جوابشو دادم

_ مثلا میخوای چیکار کنی؟

مریم_ اولا که نمیرقصم دوما اینقدر ازت جلوی کسی که عقلشو از دست داده بیاد تورو بگیره بد میگم که پشیمون بشه. حالا ببین

دوباره همه زدن زیر خنده

_ اا مریم من به این خوبی

مریم_ آره جون خودت

طاها_ خانم آبجیه منو اذیت نکنین. از خداشم باشه اون آدم که با آبجیه من ازدواج کنه، بعدشم من که آبجیمو از سر راه نیاوردم، به کس کسونش نمیدم به همه کسونش نمیدم

از شدت خنده داشتم منفجر میشدم. سرمو که بلند کردم با محمد چشم تو چشم شدم یه جوری نگاهم میکرد. از نگاهاش حس بدی بهم دست نمیداد، حس میکردم نگاهاش خالصن پاکن

نگاهمو ازش گرفتم به امین هم تبریک گفتم و رفتم مانتو و چادرمو پوشیدم با بقیه رفتیم بیرون محمد و طاها هم پشت سرمون اومدن

امروز دانشگاه دارم

امینو مریم امروز هم نمیان. پس فردا میان که اونم باهمدیگه.

مریم دیگه با من نمیاد هعیی

داشتم از راهروی دانشگاه میگذشتم و نزدیک کلاس بودم که آقای علویو دیدم رفتم سمتش

romangram.com | @romangram_com