#هستی_من_باش_پارت_392
سامان با تعجب گفت:
ـ عجب رویی داری تو دختر! دخترا این طور مواقع شرم می یاد سراغشون، ولی تو انگار اصلا جزء آدم نیستی.
ـ بله می دونم من آدم نیستم فرشته ام.
با دستش یکی از دستام و گرفت و کشید سمت خودش و گفت:
ـ نه تو فرشته نیستی. تموم هستی منی. هستی؟
از ته دل گفتم:
ـ جانم؟
ـ بیا همه چی رو فراموش کنیم باشه؟
ـ همه اش خاطرات تلخ و شیرین هست. فراموش نکنیم. خاطره اش کنیم.
ـ هستی؟
ـ سامان تیک پیدا کردی؟
ـ نه چطور؟
ـ هی هستی هستی می کنی.
ـ خب بذار حرفم و بزنم.
romangram.com | @romangram_com