#هستی_من_باش_پارت_393

ـ بگو.

ـ قول می دی هستی من باشی؟

ـ آره قول می دم. تو هم قول می دی سامی جون خودم باشی؟

-نه.

ـ چرا؟

ـ چون من سامانم سامان جونت می شم.

ـ باشه همونم خوبه.

یه دفعه محکم من و بغل کرد و گفت:

ـ آخه کجا می خواستی بری بدون من؟

ـ هیچ جا. اون شعرِ که رو عسلی تختم بود رو تو نوشته بودی؟

ـ آره واسه تو بود.

ـ پس از قصد گذاشتی که من ببینم.

ـ آره از کجا فهمیدی باهوش؟

ازش جدا شدم و گفتم:

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

romangram.com | @romangram_com