#هستی_من_باش_پارت_390
نمی تونستم نه بیارم. اون طوری باید دلیلشم می گفتم که رفتن برام سخت می شه. با خودم گفتم بذار برای آخرین بارم شده چشماش و نگاه کنم. بالاخره به چشماش نگاه کردم. دلم واسه این چشما تنگ می شه. دلم واسه این نگاهش تنگ می شه. آه خدا چطوری تحمل کنم؟ سخت هست. با این فکر اشک تو چشمام حلقه زد، ولی بهشون اجازه ی ریختن ندادم. احساس کردم خود به خود فاصلمون داره کم می شه. گرمای بدنش و حتی از روی لباس هم احساس می کردم. نمی خوام توی این لحظه ی آخر به چیزی فکر کنم. می خوام.... می خوام حتی برای آخرین بارم که شده طعمِ لباش و بچشم. نمی تونم عقب نشینی کنم. در توانم نیست. اونم انگار همین حس و داشت. دوباره وقتی به یک قدمی هم دیگه رسیدیم هر دو از حرکت ایستادیم. این دفعه نوبت سامان بود که بیاد جلو، ولی من فداکاری می کنم و خودم و حرکت می دم. هم زمان که من سرم و حرکت دادم اونم حرکت داد و.... و بالاخره فاصله تموم شد. نه نمی خوام به رفتن فکر کنم. می خوام به سامان فکر کنم. وای خدا جون چقدر دوسش دارم. تا حالا تو عمرم این قدر کسی رو دوست نداشتم. هر دو با ولع داشتیم هم دیگه رو می بوسیدیم. چقدر طعمِ لباش دوست داشتنی هست. سامان ای کاش می تونستم این و به زبون بیارم که دیگه هیچ مردی نمی تونه جای تو رو تو قلبم پر کنه. تو تا ابد تو قلبم می مونی. تا ابد. سامان از حرکت ایستاد. لباش و خیلی آروم از لبام برداشت. دوتا دستش و گذاشت رو گوشام و آروم گفت:
ـ هستی من و می بخشی؟
وای خدا این خودش بود. خود مغرورش بود. همونی که زورش می اومد یه عذر خواهی ساده بکنه. باورم نمی شه. بالاخره اشکی که رو چشمم بود. لیز خورد و اومد پایین. سرم و انداختم پایین. سامان با یه حرکت من و انداخت تو بغلش. سرم و گذاشت رو شونه هاش و بدون این که هق هق کنم فقط اشک می ریختم. سامان با دستاش محکم گرفته بود من و. انگار می خواستم در برم. هر دو ساکت بودیم. فقط گاهی صدای بالا کشیدن بینیم می اومد. بالاخره سامان من و از خودش جدا کرد. زل زد تو چشمام و گفت:
ـ تو می تونی با یه مرد خودخواه مغرورِ احمق زندگی کنی؟
منم زل زدم تو چشماش. عاشقتم سامان عاشقتم. منم گفتم:
ـ من می تونم با یه آدم خودخواه مغرورِ احمق زندگی کنم.
یه دفعه کمرم و گرفت و بلندم کردم. از ترس جیغ زدم و گفتم:
ـ وای سامان تو رو خدا بذارم زمین.
سامان بدون توجه به من یه دو سه دور، دورِ خودش چرخید. بعد من و گذاشت رو مبل و خودشم نشست کنارم. صورتش و آورد نزدیک گوشم و خیلی آروم گفت:
ـ نه می گم دوستت دارم نه می گم عاشقتم فقط می گم می میرم برات. می میرم برات.
منم زیرِ گوشش گفتم:
ـ منم با تمام وجوم قلبم و هدیه می کنم بهت.
سامان زد زیرِ خنده بعد دستش و برد زیرِ گردنش. گردنبندی که واسش خریده بودم و در آورد و رو به من گفت:
ـ من آخر اون نوشته رو پیدا نکردم. نشونم بده.
romangram.com | @romangram_com