#هستی_من_باش_پارت_389

عکس و گرفتم جلوش. سرم و انداختم پایین و گفتم:

ـ پس تو هم این عکس و نادیده بگیر.

بلند زد زیرِ خنده. با این کارش سرم و بلندکردم و بالاخره نگاش کردم. نگاش غمگین بود، ولی لبخند رو لباش بود. هر چی رشته واسه خودم بافته بودم پنبه شد. با دیدن چشماش پرواز و سفر و همه چی رو فراموش کردم. هر دو به هم خیره شدیم، ولی من زود به خودم اومدم. عکس و گذاشتم تو کوله پشتیم و رفتم جلوش و گفتم:

ـ می خوام رد بشم.

رفت کنار. از کنارش رد شدم. ناخودآگاه ضربان قلبم تند شد. ای خدا چی می شد الان بهم می گفت نرو؟ ولی حیف.... رفتم سمت چمدونم. برداشتم و از پله ها رفتم پایین. من که دیگه نگام بهش افتاده بذار یه نگاه دیگه هم بهش بندازم دیگه. برگشتم و نگاش کردم. روی اولین پله وایستاده بود و نگام می کرد. نه نمی تونم تحمل کنم. نگام و با هزار بدبختی که بود ازش گرفتم. رفتم سمت در همین که دستم و گذاشتم رو دستگیره بلند گفت:

ـ وایسا.

قلبم یه لحظه وایستاد. درست شنیدم؟ یعنی گفت وایستا؟ وای خدا جون یه لحظه با خودم گفتم شاید الان وایستم می خواد حرفی بهم بزنه بعد برم. با این فکرم اخم کردم و برگشتم. درست پشت سرم وایستاده بود. یه خرده رفتم عقب تر و گفتم:

ـ چی کارم داری؟

ـ من و نگاه کن.

جانــم؟ نکنه دیوونه شده؟ هنوز من نرفتم این دیوونه شده. حالا چه برسه به این که من برم! فکر کنم کارش به تیمارستان بکشه. سامان دوباره آروم و با لحنی که من عاشقش بودم گفت:

ـ نمی خوای نگام کنی؟

منم آروم مثلِ خودش گفتم:

ـ چرا؟

دستش و برد زیرِ چونه ام و چونه ام و آروم آورد بالا. حالا صورتامون درست رو به روی هم دیگه بودن. سامان دستش و از زیرِ چونه ام برداشت و گفت:

ـ می خوام به چشمام نگاه کنی.

romangram.com | @romangram_com