#هستی_من_باش_پارت_388


یه دفعه یه فکری زد به سرم. زود گفتم:

ـ من یه عکس داشتم می شه بدیش؟

خودش و زد کوچه علی چپ و گفت:

ـ کدوم عکس؟

همین حرفش کافی بود تا بهش بگم:

ـ می شه برم تو اتاقت؟

ـ چرا؟

ـ می شه یا نه؟

جوابم و نداد. منم راهم و کج کردم توی اتاقش. درِ اتاقش و که باز کردم یاد اون شبی افتادم که بهترین شب زندگیم بود. چه قدر اون شب خوب بود. اون شب تو آغوشِ سامان تو خواب رفتم. نگام به اون مبل تختش افتاد. یاد روزای اول افتادم که وقتی شارل می اومد من رو مبل می خوابیدم. با صدای سامان به خودم اومدم.

ـ فقط می خواستی اتاقم و دید بزنی؟

تازه به خودم اومدم. نگام افتاد به عکساش. زود رفتم سمت عکساش. یکیش و برداشتم. توش قشنگ فرم صورتش مشخص بود. همین خوبه رو بهش گفتم:

ـ پس عکسم و ندیدی؟

صورتش و ندیدم، چون نگام به در و دیوار بود، ولی احساس کردم داره می خنده. گفت:

ـ نه ندیدم.


romangram.com | @romangram_com