#هستی_من_باش_پارت_387
جنس این جام بلور است
پر از عشق و غرور است
مبادا بازیچه شود
می شکند
خیره شدم به برگه. زل زدم بهش. ای خدا دوست دارم جیغ بزنم. ضجه بزنم. من نمی تونم برم. نمی تونم. پشیمونم از کارام. سامان.... سامان من تو فقط یه چیزِ کوچیک بگو قول می دم همه چی رو تموم کنم و بهت بگم دوستت دارم. با صدای پای آشنا به خودم اومدم. وقتی به خودم اومدم دیدم دارم گریه می کنم. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. دقیقا جلوی چهارچوب در وایستاده بود و خیره شده بود به من. از قیافه اش می شد فهمید که حسابی آشفته هست. دیگه برام اهمیت نداشت که اشکام و ببینه. دوباره سرم و برگردوندم سمت چمدون. بقیه لباسای عسلی رو هم خالی کردم تو چمدون. سامانم بدون حرفی نگام می کرد. منم از قصد کارم و لفت می دادم که یه چیزی بگه. کشوی آخرِ میز توالتم بودم که بالاخره صداش و شنیدم.
ـ پروازت ساعت چند هست؟
همون طور که اشک می ریختم بینیم و کشیدم بالا و با صدای گرفته ای گفتم:
ـ ساعت شش.
هیچی نگفت. وقتی آخرین کشو رو هم خالی کردم زیپ چمدونم و بستم. داشتم قفلاش و می بستم که سامان گفت:
ـ اون لباسات موند.
برگشتم و به لباسایی که رو تخت بود نگاه کردم. همون لباسایی بود که خودش واسم خربده بود. سرم و چرخوندم طرف چمدونم و گفتم:
ـ اونا رو نمی خوام.
ـ به نظرت اینا به دردم می خوره که گذاشتی این جا؟ با خودت بردار هر جا آشغالی دیدی بذار آشغالی.
جوابش و ندادم. از جام بلند شدم. رفتم سمت کوله ام. همه ی لباسایی که برام گرفته بود رو ریختم توی کوله پشتیم. دیگه توی چمدونم جا نبود. کوله ام و گذاشتم روی چمدونم و برداشتم. رفتم سمت در. درست رو به روی هم دیگه بودیم. هنوز سرم پایین بود. می ترسیدم بهش بگم عکسم و بده. یا بذار یکی از عکسات و بردارم. آخر دل و به دریا زدم و گفتم:
ـ من.... من این جا....
romangram.com | @romangram_com