#هستی_من_باش_پارت_386
ـ ای کاش می ذاشتی منم باهات بیام.
ـ واسه چی بیای؟ کاری نداری.
یه دفعه من و بغل کرد و با صدای بلند گریه کرد. هیچ وقت فکر نمی کردم تینا من و این قدر دوست داشته باشه. دیگه داشت اشک منم در می آورد. از بغلش اومدم بیرون و گفتم:
ـ آخه واسه چی گریه می کنی دخترِ خوب؟ تو که برمی گردی پیشم.
ـ من که به خاطرِ اون گریه نمی کنم. به خاطرِ نفهم بودنت گریه می کنم.
ـ بله خیلی ممنون. من دیگه می رم. خدافظ.
ـ خدافظ دیوونه من.
درِ خونه اش و باز کردم و اومدم بیرون. تاکسی جلو در منتظرم بود. نشستم و آدرسِ خونه سامان و دادم. تاکسی راه افتاد. خوب شد به سامان هیچی نگفتم که امروز می یام وسایلم و ببرم وگرنه فکر کنم راهم نمی داد. با اون حرفایی که بهش زدم باید حواسم باشه. نباید به صورتش نگاه کنم. سرم و می گیرم پایین که نگام تو چشماش نیفته وگرنه رفتنم از اینی که هست بدتر می شه. نباید زیاد باهاش حرف بزنم. اون طوری تحریک می شم صورتم و بلند می کنم. باید خیلی حواسم باشه. زود می رم سمت اتاقم و لباسام و جمع می کنم. یه نگاه به ساعتم انداختم. ساعت سه بود. یعنی تو سه ساعت می تونم وسایلم و جمع کنم؟ تاکسی جلو خونه سامان نگه داشت. پولش و حساب کردم و اونم رفت. تنها چیزی که همراهم بود یه کوله پشتی بود. چمدونم تو همین خونه هست. نرده خونه رو باز کردم و رفتم سمت در. یه لحظه یاد تموم خاطرات کوچیک و بزرگی که با هم داشتیم افتادم. ای کاش بلیطم واسه جمعه بود تا هما رو هم می دیدم. الان دقیقا جلوی درِ خونه اش هستم. دستم و بردم سمت درش و در زدم. شاید خونه نباشه؟ نه اگر خونه نبود نرده ها رو قفل می کرد. دوباره در زدم. دلم نمی خواست زنگ خونه اش و بزنم. اون طوری از آیفون می تونست من و ببینه. بالاخره صداش از پشت در اومد که به زبون اصلی گفت:
ـ کیه؟
و بعد در و باز کرد. زود سرم و انداختم پایین. الان من و دیده؟ سرم و بلند نکردم. تنها چیزی که می دیدم. دمپایی و پاهاش بود. جرات نداشتم سرم و بگیرم بالا. حتی جرات این که حرفم بزنم نداشتم. تو این دو روزِ آخر همه اش به خودم می گفتم اگه اون جا چنین اتفاقی برام افتاد یاد خاطرات و اتفاقِ بدی که برامون افتاده بود فکر کنم، ولی الان هر چه قدر فکر می کردم خاطرات خوب می اومد جلو ذهنم. الان باید حرف بزنم. باید بگم که می خوام برم چمدونم و بردارم. نباید فکر کنه اومدم که بمونم. چشمام و یه بار محکم بستم و باز کردم و بعد با هزار بدبختی گفتم:
ـ اومدم لباسام و جمع کنم. امروز پرواز دارم.
احساس کردم دستش از رو در سر خورد و افتاد پایین. از جلوم رفت کنار. منم همون طور که سرم پایین بود رفتم تو. یه نگاه به دور و برم انداختم. همه جا به هم ریخته بود. مگه هما دیروز نیومده بود؟ با صدای بسته شدن در به خودم اومدم. آروم رفتم سمت پله ها. نمی دونم چرا دوست داشتم یه حرفی بزنه. اَه بهتر هست خفه شم! این همه برام حرف زد. این همه التماس کرد بمونم. حالا الان چی بگه؟ من اون روز اون حرفا رو اشتباهی بهش زدم. اون حرفا لایقِ خودم بود. بالاخره رسیدم جلوی درِ اتاقم. چشمام و یه بار بستم و باز کردم و در و آروم باز کردم. با دیدن اتاقم بی اختیار یه قطره اشک چکید روی گونه ام. با دیدن میز توالتم یاد عکسم افتادم. چرا اون باید از من عکس داشته باشه اون وقت من نداشته باشم؟ آخر سر می رم تو اتاقش و یه دونه عکس برمی دارم. همون طور در و باز گذاشتم و رفتم سمت تختم. نشستم روی زمین و از زیرش چمدونی که با خودم آورده بودم و برداشتم. درش و باز کردم و شروع کردم به ریختنِ وسایلم توی چمدون. اول از لباسام شروع کردم. رسیدم به پالتوم. همون بلندِ. اون و نذاشتم تو چمدون. بقیه وسایلم که سامان واسم خریده بود یعنی در اصل پولش و حساب کرده بود و نذاشتم تو چمدون. رسیدم به کشوی میز عسلیم. همون طور که داشتم لباسای توش و می ریختم توش نگام به یه کاغذ روی میز افتاد. برداشتم و نگاش کردم. دست خط سامان بود. شروع کردم به خوندن.
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مراقبش باش
romangram.com | @romangram_com