#هستی_من_باش_پارت_385

ـ خیلی این چند وقت اذیتت کردم.

تینا همون طور که داشت اشک می ریخت گفت:

ـ داری زندگیت و خراب می کنی. هستی نرو.

از بغلش اومدم بیرون. یه نقاب شادی به صورتم زدم و گفتم:

ـ دیوونه چی می گی؟ بلیط گرفتم. دیگه همه چی تموم شد. من دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم.

ـ تو داری دروغ می گی. از چشمات معلوم هست.

آره داشتم دروغ می گفتم. دروغی که هیچ کس باور نمی کرد. یه لبخند دروغین به لبم زدم و گفتم:

ـ تینا من داره دیرم می شه. باید برم وسایلمم از خونه اش جمع کنم. طول می کشه.

ـ هستی این آخرین فرصتت و از دست نده. بیا حداقل برای آخرین بار مثلِ آدم باهاش برخورد کن.

ـ تینا آدم باید با هر کی مثلِ خودش حرف بزنه. اینا رو ولش کن کی برمی گردی کانادا؟

ـ نمی دونم. حالا فعلا که هستم.

ـ باشه. خب دیگه من می رم. خدافظ.

ـ هستی هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده.

زل زدم تو چشماش و گفتم:

ـ مطمئن باش هیچ اتفاقی نمی افته. خدافظ.

romangram.com | @romangram_com