#هستی_من_باش_پارت_384


ـ اون وقت انتظار داری من الان واست چی کار کنم؟

صداش آروم شد و گفت:

ـ بیا همه چیز و از نو شروع کنیم. همه چی رو فراموش کنیم.

بدون فکر شروع کردم به حرف زدن و گفتم:

ـ هـه! من نمی تونم. من نمی تونم از نو شروع کنم. من نمی تونم با یه آدم خودخواه مغرور زندگی کنم. تو یه مغرورِ دیوونه هستی. تو به غیر از خودت کسی رو نمی بینی. آقای دیوانه بهتر هست اول خودت و درست کنی بعد به کسی همچین پیشنهادی بدی. تو اون قدر دیوونه هستی که وقتی شارل بهت گفت حامله هست به فکرِ این نیفتادی که برین آزمایش بدین. تو یه دیوونه احمق هستی کی فقط....

نذاشت حرفم و ادامه بدم و یه سیلی محکم خوابوند زیرِ گوشم. بعد بلند داد زد و گفت:

ـ گمشو از خونه من بیرون.

دستم و گذاشتم رو صورتم و با نفرت گفتم:

ـ بیا این کارتم تلافی اون روزی هست که بیرونت کردم.

ـ بعد با بغض گفتم:

ـ نه تنها از این خونه از این کشورم می رم که از دستت راحت بشم. جایی که تو توش نفس می کشی جای نفس کشیدن نیست.

ـ خفه شو برو بیرون. هر جا هم دلت می خواد برو.

به سرعت از در اومدم بیرون. همین که در و بستم اشکام بی محابا شروع به ریختن کرد. دیگه واقعا همه چی تموم شد. همه چی.

تینا رو بغل کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com