#هستی_من_باش_پارت_383
ـ هیچی چرا از دستم ناراحتی؟
ـ می خوای بدونی؟ باشه می گم. چرا اون روز از بیمارستان رفتی؟
زل زد بهم و گفت:
ـ بهتم یه بار گفتم. فکر می کردم من و ببینی عصبی بشی.
ـ عصبی؟ آخه چرا باید عصبی بشم؟
ـ مسبب همه این اتفاقا من بودم.
ـ حالا این هیچی چرا نیومدی ملاقاتم؟
بلند گفت:
ـ اومدم. به خدا اومدم نمی تونستم بیام پیشت.
ـ چرا؟ چرا نمی تونستی؟
تقریبا داد زد و گفت:
ـ من که می دونم می خوای چی رو بشنوی. باشه می گم. آره فکر می کردم تو عصبی باشی و جلوی تینا حرفی بزنی. نمی تونم غرورم و بشکنم. هستی نمی تونم. سخت هست برام جلوی کسی سرم داد و بیداد کنی.
منم مثلِ خودش با داد گفتم:
ـ آخه دیوونه من برای چی باید سرت داد بزنم؟ تو مریضی سامان مریض.
ـ هر چی می خوای اسمش و بذار من نمی تونستم بیام. نمی تونستم.
romangram.com | @romangram_com