#هستی_من_باش_پارت_378


ـ شما؟

ـ شما بیاین من خدمتتون عرض می کنم.

اوه اوه چه با ادب! بازم گروگان گیری؟ نه این دفعه نمی ذارم. این دفعه دیگه سامان نیست که بخواد نجاتم بده. خودم باید دست به کار بشم. کنارم یه کوچه بود. آروم رفتم عقب و یه دفعه پیچیدم تو کوچه و دِ بدو که رفتیم. وقتی رسیدم وسط کوچه سرم و برگردوندم تا پشتم و ببینم. دنبالم نبود. نفسِ راحتی کشدم و سرم و برگردوندم. تا برگشتم دیدم یه مرد دیگه جلوم وایستاده قیافه اش خیلی خیلی آشنا بود، ولی هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم کیه. مرد گفت:

ـ جایی نمی تونید برید. پس تلاش نکید. مطمئن باشید هیچ اتفاقی براتون نمی افته.

با تعجب و ترس داشتم نگاش می کردم. که دستم و گرفت و با خودش برد سمت سرِ کوچه. گفتم:

ـ اصلا شما کی هستید؟

جوابم و نداد قفط گفت:

ـ سوار شید خودتون می فهمید.

من و نشوند تو ماشین و راه افتاد.

نمی دونستم داره کجا می ره. بالاخره بعد از یه نیم ساعت حرکت نگه داشت و رو به من گفت:

ـ می تونید پیاده بشین.

و هر دوتا هم پیاده شدن. منم از ماشین پیاده شدم. همین که پیاده شدم چشمم خورد به خونه و تازه فهمیدم قضیه از چه قرار هست.

حالا دیگه کارت به جایی رسیده که من و می زدی؟ الان حالت و جا می یارم. می گم این دوتا چرا این قدر خوب باهام برخورد می کنند؟ نگو آقا سفارش کرده. فکر کردی من عمرا پام و بذارم تو این خونه. راهم و کج کردم و رفتم اون طرف ماشین وایستادم و گفتم:

ـ به رییستون بگین من نمی خوام پام و تو این خونه بذارم.


romangram.com | @romangram_com