#هستی_من_باش_پارت_379

یکی از همون آدما که تازه فهمیده بودم کجا دیدمش گفت:

ـ ولی ما نمی تونیم بذاریم شما برید.

بهش نگاه کردم. یاد روزِ اول افتادم. اول فکر می کردم سامان این هست. گفتم:

ـ ولی من می رم.

و راه افتادم تا از کنارش رد شم. که دستم و گرفت. اون یکی هم اون طرف دستم و گرفت و راه افتادن سمت خونه. هر چی جیغ و داد کردم ولم نکردن. در و باز کردن و من و هول دادن تو خونه. اون قدر محکم گرفته بودنم که دردم گرفته بود و از چشمام اشک می اومد، ولی همون طور هم جیغ و داد می کردم و به سامان و دار و دستش فحش می داد.

ـ ولم کنین. آشغالا. ولم کن. دستم شکست. اَه ولم کن دیگه. آی دستم. لعنتیا ولم کن دیگه.

یه دفعه با صدای داد سامان ساکت شدم

سامان:

ـ ولش کنین.

همچین بلند گفت که گفتم سکته رو زدم. اون دوتا دستم و ول کردن. سرم و برگردوندم و نگام افتاد به سامان که بالای پله ها وایستاده بود. وای خدا چقدر دلم واسش تنگ شده. هنوز ریشاش و نزده، ولی مرتبشون کرده بود. آروم از پله ها اومد پایین و رو به اون دوتا گفت:

ـ می تونید برید.

اون دوتا بدون حرفی از خونه رفتم بیرون. یه دفعه یاد درد دستم افتادم. به هر دوتا مچِ دستام نگاه کردم و گفتم:

ـ نوکراتم مثلِ خودت وحشی هستن.

هیچی نگفت و زل زد به چشمام، ولی من نگام و ازش گرفتم و گفتم:

ـ واسه چی من و آوردی این جا؟ هان؟ چرا؟ چند بار بگم که نمی خوام ببینمت؟

romangram.com | @romangram_com