#هستی_من_باش_پارت_376


ـ اَه هنوز این اخلاق گندت و ترک نکردی.

بعد هم رفت بیرون. زود لباسام و در آوردم و پوشیدم. بعد تینا رو صدا کردم بیاد تو. وقتی اومد تو گفت:

ـ عرفان گفت می ره ماشین و بیاره دمِ بیمارستان. بیا بریم.

با کمک تینا از بیمارستان اومدم بیرون و سوارِ ماشین شدیم. عرفان گفت:

ـ هستی می ری خونه؟

تینا زودتر از من گفت:

ـ نه می یاد خونه من.

عرفان دیگه چیزی نگفت. وقتی رسیدیم خونه تینا، عرفان خدافظی کرد و گفت که هر موقع کار داشتم باهاش تماس بگیرم و رفت. با تینا رفتیم خونه اش. نشستم روی یکی از مبلا. تینا رفت تو اتاقش و بعد از چند دقیقه اومد سمتم و گفت:

ـ بیا گوشیت.

با تعجب گفتم:

ـ دست تو چی کار می کنه؟

ـ دست من نبود. دست سامان بود. مثلِ این که خراب شده بود که درستش کرده.

هیچی بهش نگفتم و گوشی رو ازش گرفتم. پس صد در صد سامان عکسای توی گوشیم رو دیده. اَه لعنتی! ای کاش درست نمی شد. یه نگاه به عکسا انداختم. همه اش بود. یه نگاه به آخرین عکسِ سامان تو گوشیم انداختم و آخرین تاریخِ بازدیدش و نگاه کردم. واسه چهار روز پیش بود. پس دیده. رفتم سراغِ ارسالیام. تمام عکسایی که توی گوشیم بود رو برای گوشیِ خودش ارسال کرده بود. اسم بلوتوثش هنوز تو گوشیم هست. آخه چرا نمی یای سامان؟ تو که این کارا رو می کنی چرا نمی یای؟ اگه تا فردا نیای همین فردا صبح می رم بلیطم و می گیرم. قسم می خورم این کار و بکنم. با عصبانیت گوشیم و پرت کردم رو مبل و چشمام و بستم.

ـ یه بلیط می خواستم.


romangram.com | @romangram_com