#هستی_من_باش_پارت_375
ـ من که زیاد نگاش نمی کنم، ولی چشم ابرو مشکی بود. قدش تقریبا بلند بود. صورت کشیده داشت و...
با خودم گفتم حالا خوبه زیاد نگاش نمی کنی و این طوری داری می گی. پرستار دوباره گفت:
ـ آهان ریشم داشت.
این آخری رو که گفت تمام امیدم پنبه شد. سامان که ریش نداره. اَه لعنت بهت! پرستار ازم خدافظی کرد و رفت. تینا گفت:
ـ ماشاا... چقدرم دقیق می گفت. دیدی هستی خانوم سامان اومده ملاقاتت.
ـ نشنیدی گفت ریش داشت؟ آخه سامان ریش داره؟
ـ من نمی دونم چرا تو رو با این مخت آورده بودن واسه پیدا کردن کارت ها. خب آخه دخترِ خوب مگه نمی شه مرد ریش در بیاره؟ تازه من آخرین بار یعنی دیروز که دیدمش ریش داشت. خیلی هم خوشگل شده بود. هر چند خیلی هپلی شده بود، ولی خب باز....
نذاشتم حرفش و ادامه بده گفتم:
ـ تینا اون فقط نگران حالم هست. اگه براش مهم بودم می اومد پیشم. نه این که از دکترم حالم و بپرسه دیگه هم ادامه نده.
همون موقع عرفان اومد تو و گفت:
ـ دکتر برگه ترخیصت و امضا کرد. لباسات و بپوش بریم.
خودشم رفت بیرون. رو به تینا گفتم:
ـ برو بیرون.
ـ آخه چرا؟
ـ چرا نداره. من جلوی تو لباس در بیارم؟
romangram.com | @romangram_com