#هستی_من_باش_پارت_372


ـ ولی باید بشنوی. من دیروز رفتم خونه سامان. می دونی تو اتاقت چی دیدم؟

چشمام و بستم و حرفی نزدم. اونم ادامه داد.

ـ ببینم تو برای آخرین بار تخت و مرتب نکردی؟

وا دخترِ دیوونه شده. آخه این سوال چه ربطی داشت؟ گفتم:

ـ چرا می پرسی؟

ـ اول تو بگو؟

ـ یادم نیست برای آخرین بار توی اون اتاق چی کار کردم. اصلا کی بود؟

ـ هستی خودت و به اون راه نزن.

بلند گفتم:

ـ آره مرتب کردم. که چی؟ این سوالا چیه که می پرسی؟

ـ فقط می خوام بدونی که اونم به همین اندازه دوستت داره که تو دوستش داری.

بلند گفتم:

ـ من اون و دوست ندارم. ازش بدم می یاد. اونم دوستم نداره اگه دوستم داشت نمی ذاشت بره. حتی یه سرم بهم نزنه.

زدم زیرِ گریه. تینا گفت:


romangram.com | @romangram_com