#هستی_من_باش_پارت_371
ـ دستت درد نکنه. یه روزم باید برم لباسام و از خونه سامان جمع کنم.
ـ تو دیوونه ای به خدا اون از اون طرف داره واست له له می زنه تو از این طرف. خسته نشدین؟
ـ نمی خوام چیزی بشنوم.
تقریبا بلند گفت:
ـ ولی من می خوام حرف بزنم. تو اگه برگردی کانادا دیگه راهی نمی مونه.
صداش آروم تر شد و گفت:
بیا امروز برو خونه ات.
تقریبا داد زدم و گفتم:
ـ عمرا.
نشست رو صندلی و با یه حالت ناراحتی گفت:
ـ من دیروز رفتم خونه اش تا برات لباس بیارم.
با تعجب گفتم:
ـ چرا رفتی خونه اش بدون این که به من بگی؟
ـ چون مطمئن بودم نمی ذاری. تو و سامان و باید تو عمل انجام شده قرار داد.
ـ بس کن نمی خوام چیزی بشنوم.
romangram.com | @romangram_com