#هستی_من_باش_پارت_373
ـ دیوونه ی من شاید دلیلی داره این کارش. اون دوستت داره این و وقتی فهمیدم که رو تختی اتاقت به هم ریخته بود. یکی از عکسات روی میز عسلیِ کنارِ تلویزیون بود. درِ کمد لباسات باز بود. اینا رو می فهی؟
نمی خواستم به این چیزا فکر کنم. اینا راضیم نمی کرد. من نمی تونستم این چیزا رو قبول کنم. تنها چیزی که راضیم می کرد این بود که سامان باید می اومد ملاقاتم. با داد گفتم:
ـ نه نمی فهمم. نمی خوامم که بفهمم. نمی خوام.
تینا زود درِ اتاق و بست و گفت:
ـ ولی من می خوام این چیزا رو تو اون مغزِ نخودیت جا کنی. تخت به هم ریخته بود چون سامان رو تخت تو می خوابه. درِ کمدت باز بود، چون سامان با دیدن لباسات یاد تو می افته. عکست روی عسلی بود، چون سامان تنها چیزی که تو اون خونه می بینه عکسِ توئه. هستی به خودت بیا. داری خودت و تقدیم مرگ می کنی. تو برگردی کانادا نمی تونی دووم بیارم.
با چشمانی به اشک نشسته گفتم:
ـ من دووم می یارم. من نمی رم جلو. از الانم دیگه هیچ علاقه ای بینِ من و سامان نیست. من دوسش ندارم. ندارم تینا ندارم.
بلند بلند زدم زیرِ گریه که یه دفعه درِ اتاق باز شد و یه پرستارِ ایرانی اومد تو اتاق و گفت:
ـ چه خبر هست؟ چرا این قدر داد و بیداد راه می ندازین؟
تینا:
ـ ببخشید. دیگه داد نمی زنیم.
پرستار رو به من گفت:
ـ خب هستی خانم مثل این که امروز مرخصی دیگه آره؟
تینا به جای من گفت:
ـ بله.
romangram.com | @romangram_com