#هستی_من_باش_پارت_369

ـ با تینا حرف زدم یه هفته ای پیشش می مونم بعد بلیط می گیریم و با هم برمی گردیم کانادا.

ـ سامان و چی کار می کنی؟

ـ تو کانادا طلاق می گیرم.

ـ جدا می خوای طلاق بگیری؟

ـ عرفان سرم درد می کنه. شب بخیر.

ـ دیونه شدی بگیر بمیر.

دیگه حرفی نزدیم و گرفتیم خوابیدیم.

صبح ساعت نه بود که تینا اومد. یه ساک کوچولو هم دستش بود. عرفان زودتر از من پرسید.

ـ جایی می خواین برین؟

تینا:

ـ من؟ نه چطور؟

عرفان:

ـ آخه ساک دستتون هست.

ـ نه برای هستی لباس آوردم.

این دفعه خودم گفتم:

romangram.com | @romangram_com