#هستی_من_باش_پارت_368


ـ وا مگه نوبتی هست؟ من خودم می مونم.

ـ نه شما برید خودم می مونم.

تینا هر چه قدر اصرار کرد عرفان نذاشت بمونه. بعد از چند دقیقه تینا خدافظی کرد و با ماشینش رفت. حالا دیگه فقط من بودم و عرفان. عرفان رفت روی تخت کنارم دراز کشید و گفت:

ـ دیشب تینا رو همین تخت خوابید؟

وا این سوالا چیه این می پرسه؟ آی آی آی نکنه خبری هست؟

ـ نه رو سرِ من خوابید.

ـ جدی گفتم؟

ـ آخه اون جا نخوابه کجا بخوابه هان؟

ـ همین طوری پرسیدم.

ـ آره جون عمه ات.

عرفان بحث و عوض کرد و گفت:

ـ تا حالا با بابا اینا تماسی داشتی؟

ـ یه بار.

ـ می خوای از این جا رفتی چی کار کنی؟


romangram.com | @romangram_com