#هستی_من_باش_پارت_367
داد زدم و گفتم:
ـ من بی حوصله نیستم. نمی خوام صداش و بشنوم. قطعش کن تینا.
تینا زود گفت:
ـ سامان جان من بعدا باهات تماس می گیرم.
و بعد گوشی رو قطع کرد. خیز برداشت سمتم و گفت:
ـ خاک تو سرِ بی لیاقتت. تا کی می خوایی این طوری کنین؟ خودتم خوب می دونی که داری واسش می میری. دوسش داری، ولی هر دوتاتون کله شق هستین. چرا با آینده ات بازی می کنی هستی؟ چرا هر دوتاتون یه جفت غرورِ کاذب دارین؟ فقط بلدین لج کنید. از این کارا به کجا می رسید هان؟ به نظرت بس نیست؟
با بغض نگاش کردم و بعد چشمام و بستم. یه قطره اشک از گوشه چشمم ریخت. تینا دستش و کشید روی پیشونیم و آروم گفت:
ـ چرا این قدر خودت و عذاب می دی آخه؟
اشکام شروع به ریختن کردن. همون طور که گریه می کردم گفتم:
ـ چرا نموند؟
ـ حتما اونم واسه خودش دلیلی داره ازش بپرس.
ـ چرا من بپرسم؟ اون باید بگه.
ـ خاک تو سرت چی می شه به خاطرِ عشقت یه قدم بذاری جلو؟
با اومدن عرفان هر دو ساکت شدیم. عرفان گفت:
ـ دکتر گفت فردا صبح مرخصی؟ تینا خانم شما امشب برید خونه دیشب شما موندید نوبت منه.
romangram.com | @romangram_com