#هستی_من_باش_پارت_366
با چشم غره من ساکت شد و حرفش و ادامه نداد.
ـ ....
ـ نمی دونم عرفان رفته از دکترش بپرسه.
ـ ....
ـ هیچی دراز کشیده داره من و نگاه می کنه.
عجب گیری هستا این تینا حتما باید مو به مو همه چیز رو بگه.
ـ ....
ـ بابا چه عجب سامان جان چشم الان می دم بهش گوشی دستت.
گوشی رو گرفت سمتم و گفت:
ـ سامان می خواد باهات حرف بزنه.
قند تو دلم آب شد. وای خدا جون یعنی الان باید باهاش حرف بزنم؟ معلومه که نه. برای چی حرف بزنم؟ اون اگه می خواست حالم و بپرسه نمی ذاشت بره. عصبی به تلفن نگاه کردم و تقریبا بلند گفتم:
ـ من باهاش هیچ حرفی ندارم. اون اگه می خواست حالم و بپرسه یا باهام حرف بزنه بلند می شد می اومد این جا. نه این که بلند بشه پول بیمارستان و حساب کنه و بره. من باهاش هیچ صحبتی ندارم.
تینا زود گوشی رو گرفت دم گوشش و گفت:
ـ سامان جان هستی یه خرده بی حوصله هست ببخشید تو رو خدا.
romangram.com | @romangram_com