#هستی_من_باش_پارت_365

دیگه ادامه نداد منم به فکر فرو رفتم. بی لیاقت واسه چی گذاشتی رفتی؟ آخه چرا فکر کردی من عصبانیم؟ اَه لعنتی!

چشمام و بستم و بعد از چند دقیقه با کلی افکارِ درهم برهم به خواب رفتم.

یه هفته بود که توی بیمارستان بودم. توی این یه هفته سامان حتی یه بارم به بیمارستان نیومد تا حالم و بپرسه. همه اش از پشت تلفن با تینا صحبت می کنه و حالم و می پرسه. خیلی اعصابم ازش خرده. سامان یه طرف این همه اش روی تختم خوابیدن یه طرف. دیگه واقعا کلافه شدم. هر موقع هم یاد این می یفتم که اگر سامان نیاد ازم عذرخواهی کنه منم نمی تونم برگردم اعصابم بیش تر خرد می شه. آخه لعنتی چرا رفتی؟ چی می شد می موندی؟ لعنت بهت سامان. با صدای عرفان به خودم اومد.

عرفان:

ـ دکترت اومد. می رم ببینم کی مرخص می شی.

ـ باشه برو.

همین که عرفان رفت بیرون گوشی تینا زنگ خورد. حدس زدم سامان باشه. تینا یه نگاه به صفحه گوشیش کرد و گفت:

ـ سامان هست. بچه خیلی نگرانت هست.

ـ می شه لطفا تلفن و جواب بدی؟ اون اگه نگرانم بود نمی ذاشت بره.

تینا بدون جواب دادن به من تلفنش و جواب داد. اوایل یواشکی باهاش حرف می زد. وقتی بهش گفتم من می دونم سامان هست دیگه یواشکی باهاش صحبت نمی کنه.

ـ الو؟ سلام سامان جان.

ـ ....

ـ منم خوبم تو خوبی؟

ـ ....

ـ اونم خوب هست سلام می....

romangram.com | @romangram_com