#هستی_من_باش_پارت_363
این دفعه من زدم زیرِ خنده. نه بابا مثلِ این که خبرایی هست. گفتم:
ـ عرفان برو تو به کارت برس. تینا تنها پیشم می مونه.
ـ می خوای مزاحمش نشیم بالاخره خسته هستن تینا خانم.
تینا زود گفت:
ـ نه من خسته نیستم.
ـ عرفان خسته نیست برو.
ـ مطمئن؟
تینا:
ـ بله خدافظ.
عرفان خدافظی کرد و رفت.
من موندم و تینا. به تینا گفتم:
ـ به نظرت چرا سامان رفت؟
ـ گفتم که می گفت تو ازش ناراحتی.
ـ آخه چرا باید ناراحت باشم؟
ـ نمی دونم.
romangram.com | @romangram_com