#هستی_من_باش_پارت_362
ـ نه. تینا می خوام استراحت کنم.
همون موقع عرفان اومد تو اتاق. اومد سمتم. تینا زود از جاش بلند شد و گفت:
ـ آقا عرفان من پیشِ هستی می مونم.
ـ نه شما خسته هستین خودم می مونم.
ـ نه بابا چه خستگی؟ اونم مثلِ خواهرم هست. می مونم شما برین به کاراتون برسین.
ـ نه بابا اصلا می خواین هر دوتا بمونیم؟
تینا ملوس خندید و چیزی نگفت. آخر خودم گفتم:
ـ من نمی خوام کسی بمونه برین بیرون.
تینا با تعجب نگام کرد. عرفان رو به تینا گفت:
ـ اثرات بیهوشی هست خوب می شه. الان مخش کار نمی کنه. شما خودتون و ناراحت نکنین.
تینا بازم خندید که دوباره گفتم:
ـ تینا ترمز بریدی این قدر می خندی؟
تینا آروم نیشش بسته شد. دوباره عرفان گفت:
ـ هستی بهتر هست استراحت کنی نمی فهمی چی می گی. تینا خانم اتفاقا خیلی هم زیبا می خندن.
romangram.com | @romangram_com