#هستی_من_باش_پارت_361

ـ الان من شنیدم چی گفتی.

ـ اتفاقا بلند گفتم که بشنوی.

ـ خب بگو.

ـ چی رو؟

ـ اَه حوصله ندارم این قدر حرف بزنم. بگو.

ـ آقا جون یه کلمه می گم خلاص. سامان رفته خونه اش.

یعنی چی رفته خونه اش؟ آهان فکر کنم منظورش این هست که رفته برام لباس بیاره.

ـ خب کی می یاد؟

ـ فکر نکنم بیاد.

یه لحظه بیمارستان دورِ سرم چرخید. نمی یاد؟ چرا؟ وای خدا چرا رفت؟ بمیری سامان که این قدر آدم و عذاب می دی.

ـ می شه درست حرف بزنی؟ منظورت و نمی فهمم.

ـ بابا وقتی از اتاق عمل اومدی گفت هستی من و نبینه بهتر هست. اون الان از من عصبانی هست. تو الان ازش عصبانی هستی؟

جوابش و ندادم. اعصابم خرد شد. بمیری سامان. خدا نکنه آخه چی می شد می موندی و یه عذر خواهی ساده می کردی؟ منم بی خیال همه چی می شدم اَه لعنتی کی می خوای این بازی رو ادامه بدی آخه؟

تینا دوباره گفت:

ـ نشنیدی چی گفتم؟ تو از دستش عصبانی هستی؟

romangram.com | @romangram_com