#هستی_من_باش_پارت_359
ـ دل دردت که به خاطرِ عملت هست. تاری چشمات به خاطرِ داروی بیهوشی هست که تزریقش زیاد بود و بعد تشنگی هم که به این دوتا جوون می گم بهت آب بدن چطوره؟
فقط سرم و تکون دادم. اونم مشغول معاینه ام شد. وقتی رفت عرفانم باهاش رفت بیرون. تاری چشمام داشت بهتر می شد. رو به تینا گفتم:
ـ سامان کجاست؟
انگار هول کرده بود گفت:
ـ سامان؟ سامان چیزِ دیگه.... رفته داروخونه.
ـ آهان. تو رو کی خبر کرد؟
ـ سامان من و عرفان و خبر کرد.
دوست داشتم بدونم سامان چی کارا کرده وقتی بیهوش بودم. گفتم:
ـ سامان چی کار می کرد؟
ـ هستی داشت خودش و می کشت. نبودی ببینی. وقتی من رسید سرش باند پیچی شده بود. وقتی باند و از سرش برداشت دیدم گوشه سرش پرِ خون هست. جرات نکردم ازش بپرسم. از یکی از پرستارای اون بخش پرسیدم که گفت محکم سرش و کوبونده به دیوار. مثلِ این که با دکترم گلاویز شده.
ـ ببینم گنده منده که نمی کنی؟ چون تو کلا هر حرفی رو دوتا این ور دوتا اون ورش اضافه می کنی می گی.
ـ خیلی نامردی یعنی من این طوریم؟ من و بگو که چقدر به خاطرت گریه کردم.
ـ دستت درد نکنه. حالا قهر نکن بابا حوصله منت کشی ندارم.
ـ می گم این داداشتم خیلی باحال هستا با این که خواننده هست اصلا خودش و نمی گیره.
ـ دوسش داری؟
romangram.com | @romangram_com