#هستی_من_باش_پارت_358
با اسم سامان انگار همه چی مثلِ یه فیلم اومد جلوی چشمم. همه ی صحنه هایی که گذشته بود. بعد از چند ثانیه احساس کردم لبام داره خیس می شه. با زبونم خیسی رو کشیدم تو دهنم. آب بود. همون یه قطره کافی بود تا یه خورده جون بگیرم. چشمام و آروم باز کردم. نور اذیتم کرد. دوباره بستمشون. دوباره یه صدای مردونه گفت:
ـ هستی؟ چشمات و باز کن می تونی؟
توان جواب دادنش و نداشتم. دوباره گفت:
ـ آروم چشمات و باز کن.
سرم و به نشونه باشه تکون دادم. فکر کنم صدای پسرِ صدای عرفان بود. اون این جا چی کار می کرد؟ اصلا کی خبرش کرده بود؟ دوباره تلاش کردم و چشمام و باز کردم. همه جا تار بود. با ناله گفتم:
ـ تار هست.
ـ الان دکترت می یاد بهش می گیم.
ـ درد.... دار.... م.
ـ به خاطرِ عملت هست خوب می شی.
با صدای تق تقِ کفشِ زنونه سرم و طرف صدا برگردوندم. تینا بود که همراه یه مرد سفید پوش داشتن می اومدن طرفم. مرد سفید پوش یا همون دکتر گفت:
ـ خب خانم بالاخره به هوش اومدی. حالت و برام تعریف کن.
اَه این و باش من حوصله خودمم ندارم چه برسه بخوام براش تعریف کنم. به سختی بهش گفتم:
ـ دلم درد می کنه. چشمام تار می بینه. تشنه ام هست.
دکتر:
romangram.com | @romangram_com