#هستی_من_باش_پارت_345

ـ تعریفی نداره. اومدم بهتون اطلاع بدم که یه برگه دیگه باید امضا کنید. یه عملِ دیگه باید روش انجام بشه.

با حالت گنگی گفتم:

ـ یعنی چی تعریفی نداره؟

ـ خون ریزیشون خیلی زیاد هست. لطفا هر چه سریع تر برگه رو هم امضا کنید. راستی این برگه که الان بهتون می دم نیاز به امضا دو نفر داره. یه نفر دیگه هم به غیر از شما باید امضا کنه.

ـ باشه.

همراه پرستار رفتم توی بخش. پرستارِ یه برگه گرفت طرفم و قسمت خودم و امضا کردم. مونده بودم به کی بگم بیاد. نمی خواستم کسی از موضوع با خبر بشه. یه دفعه یاد تینا افتادم. آره تینا خوبه. زود شماره اش و گرفتم و سر بسته یه چیزایی بهش گفتم. بعد از نیم ساعت تینا هم رسید.

ـ سلام سامان چی شده؟

ـ هیچی تو فعلا این برگه رو امضاش کن تا بهت بگم.

تینا زود برگه رو امضا کرد. دادمش پرستار و پرستار رفت سمت اتاق عمل. منم خلاصه ی موضوع رو برای تینا تعریف کردم. هر دو چشم به درِ اتاق عمل دوخته بودیم. یه دفعه یه دکتر که لباسِ جراحی تنش بود با شدت از اتاق اومد بیرون. مثل فنر از جام پریدم و رفتم سمتش. همون طور که پشت سرش راه می رفتم گفتم:

ـ چی شده؟

ـ بیمارتون به خون نیاز داره. اگه تا یه ساعت دیگه بهش خون نرسه تموم می کنه.

با داد گفتم:

ـ خب الان می خواین چی کار کنین؟

دکتر وایستاد. یه نگاه بهم انداخت و گفت:

ـ تا چند دقیقه دیگه از مرکزِ انتقال خون برامون خون می فرستن.

romangram.com | @romangram_com