#هستی_من_باش_پارت_344


نگاه بدی بهش انداختم و گفتم:

ـ نیازی نبود شما به من توضیح بدید.

زن با عشوه رفت بیرون. زود رفتم سمت هستی. دکمه های لباسش هنوز باز بود. سرم و گذاشتم روی سینه اش. قلبش به آرومی می تپید. چطوری من دوریت و تحمل کنم؟ آخه عشقِ من داشتی دیوونه ام می کردی.

سرم و از رو سینه اش برداشتم. چشماش بسته بود. چقدر آروم بود وقتی خواب بود. همون طور که داشتم نگاش می کردم گفتم:

ـ هیچ وقت تنهام نذار گلم هیچ وقت.

بعد پیشونیش و بوسیدم و اومدم بیرون. زود رفتم سمت اتاق دکترِ. رفتم تو. دکتر گفت:

ـ زیاد وقت نداری معطل کنیم. زود این برگه رو امضا کن. باید ببریمش اتاق عمل.

یه برگه رو گرفت سمتم. زود برگه رو امضا کردم و دادم بهش. از جاش بلند شد و راه افتاد سمت درِ اتاقش. وقتی رسیدیم تو راهرو گفت:

ـ زیاد امید نداشته باش. احتمال زنده موندنش خیلی پایین هست. کلی خون ازش رفته. ممکن هست زنده از این اتاق بیرون نیاد. پس از ما توقعِ چندانی نداشته باش.

عصبانی شدم. با داد گفتم:

ـ پس شما این جا چه غلطی می کنید؟ فقط پول جمع می کنید؟ به خدا.... به خدا اگه زنده بیرون نیاد همتون و می کشم.

نمی تونستم خودم و کنترل کنم. کم مونده بود بزنم صورتش و داغون کنم. که یکی از سربازا که اون جا وایستاده بود جلوم و گرفت. هر کاری کردم خودم و ازش جدا کنم نتونستم. اونم رفت سمت اتاقِ عمل. سرباز ولم کرد. اعصابم خرد بود. دوست داشتم یکی رو بکشم. آخر نتوستم خودم و کنترل کنم سرم و محکم کوبوندم به دیوار. اصلا احساس درد نکردم. یه بار دیگه محکم تر کوبوندم که سربازِ اومد جلوم و گرفت. بعد من و با هزار بدبختی که بود برد سمت یه اتاق. چند دقیقه بعد یه پرستار اومد سرم و پانسمان کرد. سربازِ دیگه ازم جدا نمی شد. فکر کنم این دفعه اگه ولم می کرد می زدم خودم و می کشتم. نشستم روی صندلی و سرم و گذاشتم بینِ دستام. به فکر فرو رفتم. به روزِ اولی که دیدمش. همون روزی که از دست عالم و آدم عصبی بودم و تمام حرصم و سرِ اون خالی کردم، ولی آخرش دلم واسش سوخت. یاد اون روزی افتادم که کتک خورده اومده بود خونه. نمی دونم چرا نگرانش شدم. زود رفتم سمتش، ولی به روی خودم نیاوردم. یا اون روزی که رفتیم پارک. تا دیدم حالش بد شده ناخوداگاه رفتم براش یه لیوان شربت آوردم. آه خدایا اگه بلایی سرش بیاد من چطوری تحمل کنم؟ اصلا چطوری خودم و ببخشم؟ تقصیرِ من بود که این بلا سرش اومد. اگه اون شارل لعنتی الان نبود هستی هم الان پیشم بود. با یاد آوری آخرین لحظه احساسِ بغض کردم، ولی این غرورِ لعنتیم اجازه نمی داد جلوی جمعیت گریه کنم وگرنه زار می زدم. اون آخرین لحظه ازم عذر خواهی کرد، ولی من حتی ازش یه عذرخواهی هم بابت کارام نکردم. هر چند که شارل از من بچه نداشته، ولی باید بابت مخفی کاریم عذر خواهی می کردم. هستی تو رو خدا زنده بمون قول می دم همه چی رو جبران کنم. قول می دم.

نمی دونم چقدر گذشته بود که یه دفعه با بیرون اومدن یکی از پرستارا از جام بلند شدم و رفتم سمتش.

ـ ببخشید حالش چطوره؟


romangram.com | @romangram_com