#هستی_من_باش_پارت_343
و بعد رفتم سمتش و با یه حرکت هستی رو گرفتم بغلم. رو به شارل گفتم:
ـ به خدا اگه بیای دنبالم می کشمت. باور کن می کشمت.
شارل با گریه گفت:
ـ به خدا من دوستت دارم. می میرم برات اون و ولش کن.
ـ خفه شو برو کنار.
از کنارش رد شدم و هستی رو بردم روی صندلی عقب ماشین گذاشتم. خودمم رفتم سمت راننده. شارل تا لحظه آخر داشت التماس می کرد. آخر گفت:
ـ من بدون تو می میرم.
بازم با داد گفتم:
ـ بمیر. برو بمیر تا از دستت راحت شم.
و بعد نشستم تو ماشین و با سرعت راه افتادم سمت نزدیک ترین بیمارستان. بعد یه ربع رسیدم به بیمارستان. زود از ماشین پیاده شدم. هستی رو گرفتم تو بغلم. ضربانش خیلی کند می زد. بردمش سمت اورژانس. پرستار تا من و دید با کمک چند تا از پرسنل هستی رو گذاشتن تو برانکارد و بردن به سمت ته سالن. آخرِ سر هستی رو بردن تو یه اتاقی. نذاشتن من وارد بشم. جلوی اتاق یه شیشه بود که می شد تو رو دید. رفتم رو به روی شیشه وایستادم و به رو به رو زل زدم. بعد از چند ثانیه دوتا دکتر با سرعت رفتن داخل اتاق. نمی دونم داشتن با هستیم چی کار می کردن. که یه دفعه صدای بوق درازی اومد. چشمم خورد به مانیتورِ کنارِ هستی. خط صاف شده بود. نه نه هستی تو نباید بمیری. آه هستی تو به من قول دادی که هستی من باشی. تو رو خدا نمیر. دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و با سرعت رفتم تو. همه برگشتن طرفم، ولی دکترا خیلی زود برگشتن سمت هستی و به کارشون ادامه دادن، اما پرستار اومدن سمتم و گفتم که برم بیرون، ولی من از جام تکون نخوردم. همه اش چشمم به مانیتور بود که همین طور خط صاف پشت سرِ هم می رفت. پرستارا وقتی دیدن نمی رم بی خیال شدن. دکتر با لهجه فرانسوی گفت:
ـ شوک.
یکی از پرستارا به سرعت دستگاه شوک رو آماده کرد و داد دست دکتر. اون یکی دکترِ زود دکمه های لباسِ هستی رو باز کرد و همون دکتری که دستگاه شوک دستش بود اولین شوک رو زد روی هستی. سینه هستی با دستگاه کشیده شد بالا. هستی تو باید بلند بشی. بلند شو بلند شو لعنتی! دکتر شوک دوم و زد و دوباره همون صحنه تکرار شد، ولی هستی هنوز برنگشته بود. دکتر دو بار دیگه هم شوک رو زد، ولی هستی برنگشت. دکتر دستگاه و گذاشت روی دستگاه و سرش و به علامت تاسف تکون داد. احساس کردم نفسم بالا نمی یاد. حتی نمی تونستم حرف بزنم. چرا این طوری شد؟ هستی پاشو دختر. تو نباید بمیری. نباید بری زیرِ خاک. جای تو هنوز رو زمین هست. این انصاف نیست که تو بمیری. ای خدا ای کاش جون من و گرفته بود. احساس کردم یه قطره اشک از چشمم اومد پایین. من داشتم برای اولین بار اشک می ریختم. خدایا کمکم کن. یه دفعه سینه هستی تکون خورد و یه دفعه نفسِ بلندی کشید. دکترا که نا امید شده بودن نفسِ عمیقی کشیدن و شروع کردن به ماساژِ قلبی دادن. همون موقع نفسِ منم در اومد. خدایا شکرت شکرت. همون جا نشستم روی صندلی. سرم و گرفتم تو دستام. دوباره یه قطره دیگه هم اشک از چشمام چکید. سرم و بلند کردم. دکترا رفته بودن بیرون. پرستار رو به من گفت:
ـ آقا بفرمایید بیرون. دکتر کارتون دارن.
ـ باشه باشه می رم بذار یه دقیقه ببینمش.
ـ فقط سریع تر هر چی دیرتر عمل کنه امکان زنده موندنش کم تر هست.
romangram.com | @romangram_com