#هستی_من_باش_پارت_342


ـ عمرا!

عربده کشان گفتم:

ـ شارل به خدا قسم اگه نگی همین جا کارت و تموم می کنم. فهمیدی؟

شارل که انگار ترسیده بود گفت:

ـ بابا دیوونه اون که مرد بیا پیشِ خودم از هستی هم قشنگ تر هستم. بلدم نازت و بکشم.

بازم عربده کشان گفتم:

ـ خفه شو فقط خفه شو. بگو ماشین بیارن. به خدا می کشمت. بگـــــو.

ـ باشه باشه تو لیاقت نداری.

رو به سربازاش گفت:

ـ براش یه ماشین بیارین.

اگه تو اون لحظه به حرفم گوش نمی داد شاید واقعا می کشتمش. بعد از چند ثانیه یکی از سربازاش با یه ماشین اومد. شارل رو به سربازِ گفت:

ـ دختر رو بذار تو ماشین. ببرش دکتر اگه زنده نموند بندازش همون گوشه کنارا.

داغ کردم. این داشت راجع به هستی من این طوری حرف می زد؟ با یه مشت محکم کوبوندمش رو زمین. یه لگد محکمم با پام زدم تو شکمش، چون تفنگم سمتش بود جرات نمی کرد به کسی بگه جلوش و بگیره. چشمم به سربازِ افتاد که داشت هستی رو بلند می کرد. با داد گفتم:

ـ بهش دست نزن لعنتی.


romangram.com | @romangram_com