#هستی_من_باش_پارت_341

ـ من و می.... بخشی؟

ـ دیوونه آخه این چه حرفی هست که می زنی؟ دیوونه شدی؟

ـ بگو که.... که می بخشی من اشتباه می کردم.

سرش و آورد جلو و پیشونیم و بوسید. بعد آروم گفت:

ـ هستی تحمل کن. خب؟ الان می برمت دکتر.

دستش و گرفتم و گفتم:

ـ سامان بخشیدیم؟

احساس کردم یه تیکه اشک از صورتش چکید روی گونه ام. دیگه نمی تونستم چشمام و باز نگه دارم. احساس کردم همه جا داره تار می شه. سامان گفت:

ـ هستی زنده بمون. تو رو خدا زنده بمون. هستی چشمات و نبند. هستی....

ولی من دیگه صداش و نمی شنیدم. دیگه حتی نمی تونستم حرف بزنم. انگار کر و لال شده بودم. احساس کردم آروم آروم داره چشمام بسته می شه و در آخرین لحظه فقط گرمی لبای سامان و روی لبام احساس کردم و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم.

وقتی لبام و از رو لباش برداشتم چشماش بسته بود. بلند داد زدم:

ـ هستی؟ هستی؟ هستی؟

ولی جوابم و نداد. باید یه کاری می کردم. داشت از دستم می رفت. هستی رو آروم گذاشتم روی زمین و به سرعت رفتم سمت شارل. وایستاده بود و با خنده داشت ما رو نگاه می کرد. رفتم جلوش که با ترس کمی رفت عقب. با یه حرکت دستش و گرفتم و کشیدم سمت خودم. تفنگ و گذاشتم روی سرش و با داد گفتم:

ـ بهشون بگو یه ماشین برام بیارن.

شارل با لج بازی گفت:

romangram.com | @romangram_com